تبلیغات
سر دو راهی - بزرگترین افتخار
سر دو راهی
در آیینه رفتم که بگیرم خبر از تو دیدم در آیینه جز تو کسی نیست
 
چهارشنبه 11 اسفند 1389 :: نویسنده : مهدی

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.  و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.  در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مهدی

نویسندگان
پیوندها
احساس واندیشه
با که گو یم که در این پرده چه ها می بینم
ツ!حرف هایم باتوツ!
سکوت شب ..
جدایی هرگز
وبلاگ جواد
وخدایی که دراین نزدیکیست...
دریای خاطره
تنهای تنها
sweet girl
پیچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
اتوبوس سبز
من با همه فرق دارم
ساحره
همه ناز
ستاره باروون
عاشق تنها
زندگی کن و لبخند بزن
دل سوخته
دل من و یه راه پرستاره
ღ Cup Of LOVE ღ
black&white
هر چی بگی
عشق بارانی
دلتنگی
غروب دریا دلان
دخمل خوب!!!!!!
زندگی شخصی من....
داستانهای کوتاه
روزانه
پروانه ها
-Flower-
دلتنگی های تارا
عاشق تنها
باغ دلتنگی
nice
آثار شادمهر عقیلی
Lone Sky
شکوفه های صورتی
فریاد عشق
زندگی صحنه زیباییست
شعرهای عاشقانه
سیب سبز
یه کلام حرف حساب
دل نوشته
خیس تر از باران
only for
عشق،رقص زندگیست
fafa-shadune
دل نوشته های من
طلوع عشق
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
تنها در تنها
خیلی دور خیلی نزدیک
بنویس
رهگذر غریب
جاودانه ها
آرام سرای مینا
اشوان
چـــشـــم دلـــم بــــودی
حرفهای ناتمام
مژده
شیطونی
کلبه تنهایی
حرفهای ناتمام
حس عشق
كلبه رویایی
golha hargez khiyanat nemikonand
در مورد اسمتون
عشق یعنی...
کلبه تنهایی من
شب سکوت... تنهایی
خداپرستی و اسلام گرایی و دموكراسی
برای دلم
هم خاطره
هزاران جوک
سایت تغییر چهره
بهترین قالب های وبلاگ
همه پیوندها

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس