تبلیغات
سر دو راهی - همیشه یک راه حل وجود دارد
سر دو راهی
در آیینه رفتم که بگیرم خبر از تو دیدم در آیینه جز تو کسی نیست
 
چهارشنبه 11 اسفند 1389 :: نویسنده : مهدی
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...

 اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.





نوع مطلب : سخنان بزرگان، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مهدی

نویسندگان
پیوندها
احساس واندیشه
با که گو یم که در این پرده چه ها می بینم
ツ!حرف هایم باتوツ!
سکوت شب ..
جدایی هرگز
وبلاگ جواد
وخدایی که دراین نزدیکیست...
دریای خاطره
تنهای تنها
sweet girl
پیچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
اتوبوس سبز
من با همه فرق دارم
ساحره
همه ناز
ستاره باروون
عاشق تنها
زندگی کن و لبخند بزن
دل سوخته
دل من و یه راه پرستاره
ღ Cup Of LOVE ღ
black&white
هر چی بگی
عشق بارانی
دلتنگی
غروب دریا دلان
دخمل خوب!!!!!!
زندگی شخصی من....
داستانهای کوتاه
روزانه
پروانه ها
-Flower-
دلتنگی های تارا
عاشق تنها
باغ دلتنگی
nice
آثار شادمهر عقیلی
Lone Sky
شکوفه های صورتی
فریاد عشق
زندگی صحنه زیباییست
شعرهای عاشقانه
سیب سبز
یه کلام حرف حساب
دل نوشته
خیس تر از باران
only for
عشق،رقص زندگیست
fafa-shadune
دل نوشته های من
طلوع عشق
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
تنها در تنها
خیلی دور خیلی نزدیک
بنویس
رهگذر غریب
جاودانه ها
آرام سرای مینا
اشوان
چـــشـــم دلـــم بــــودی
حرفهای ناتمام
مژده
شیطونی
کلبه تنهایی
حرفهای ناتمام
حس عشق
كلبه رویایی
golha hargez khiyanat nemikonand
در مورد اسمتون
عشق یعنی...
کلبه تنهایی من
شب سکوت... تنهایی
خداپرستی و اسلام گرایی و دموكراسی
برای دلم
هم خاطره
هزاران جوک
سایت تغییر چهره
بهترین قالب های وبلاگ
همه پیوندها

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس